دو سه هفتهای میشه دوچرخه خریدم. دوچرخه دست دومه ولی خوب مونده. از یکی از بچههای آلمانی که به عنوان دانشجوی تعویضی اومده بود گرفتم. میشناختمش. بچه مرتبیه. خودش پارسال سپتامبر دوچرخه رو خریده بود و فقط چند ماهی تونسته بود استفاده کنه بخاطر زمستون. (مال یه خانم دکتر بوده که صبحها باهاش میرفته مطب.) در کمین بودم که بخواد بفروشه. من به نصف قیمت خریدمش. اوایل کمی سخت بود ولی کمکم دارم وارد میشم. دو بار باهاش رفتم مرکز شهر و دوبار هم سوپراستور. واقعاْ لذتبخشه. این روزها هوا کمی سرد شده و باد مییاد. تازه تازه معنای واقعی درگ رو میفهمم. اون روز داشتم به سختی پا میزدم ولی به خاطر باد نمیتونستم چندان جلو برم. خواستم کمی از دانش آیرودینامیکم رو بکار بگیرم نشد. به هر حال تا حدودی به ارزش پروژهای که کار میکنم بیشتر واقف شدم. ؛دوچرخه + مریم؛ اولین بلاف بادیه که باید تحلیلش کنم.
از وبلاگ یکی از بچههای دانشکده که هفتهای سه بار باهاش کاپوچینو میخوریم:
«به هر حال داستان فیلم (دو زن) که حکایت زن ایرانیه بازم داغ ها رو تازه کرد. موجودی که خودش هم همیشه بدون یه مرد بالای سرش احساس نصفه و نیمه بودن میکنه. فرقی نمیکنه اینور آب باشه یا اونور. تحصیلکرده باشه یا نه. امروزی باشه یا دیروزی. کتابخون باشه یا خاله زنک. مهم اینه که هیچوقت نمیتونه شخصیت مستقلی از خودش داشته باشه و همیشه باید دنبالهرو یه مرد باشه حتی زمانی که فکر میکنه اونه که مرد رو دنبال خوش میکشونه. آیندهش به ازدواجش وابسته است نه به هیچ چیز دیگه. عاشق مرد مقتدره اگرچه بنابر مد سعی میکنه نشون بده که طالب اقتداره. وقتی هم ندرتاً سعی میکنه مستقل باشه، میشوره، تهاجمی میشه و به جای اینکه مستقل باشه، منزوی و غیرسالم میشه.»
بعضی موقعها از این فضای روشنفکرمابانهای که ایجاد شده بین ما ایرانیها بدم مییاد. این فضای ناامیدی و بدبینی که به همه چیز غر میزنیم. (فرقی نمیکنه چه این ور باشیم چه اونور) از این که این همه زود قضاوت میکنیم و ریشهیابی. بگذریم از این همه سیاه و سفید دیدن و نتیجهگیریهای سریع. همهمون هم که خدا رو شکر یه پا فیلسوفیم برای خودمون.
زمانی از اینکه زنها هفتاد قلم خودشون رو آرایش میکردند و سعی میکردند خودشون رو اون چیزی نشون بدن که نیستن بدم میاومد. حالا بعضی موقعها که با پسرهای ایرانی صحبت میکنم از اینکه این همه تریپ روشنفکری مییان دیگه زیاد زنها رو سرزنش نمیکنم برای مورد توجه قرار گرفتن. اینکه ما آدما غریزههای جسمانی خودمون رو به صورت رنگین و زیر پوشش انسانی انجام میدیم به نظر من خوبه ولی بزرگترین مشکل اینه که این بازیها رو اغلب خودمون هم باورمون میشه. ظاهراْ ما باید حتماْ باید در حین غذا خوردن یا بحث سیاسی و احمدینژادی کنیم یا بزنیم تو خط فلسفه. یا ثابت کنیم که این کاناداییها هم مالی نیستن.
اون روز از یکی از بچهها ایمیلی داشتم. نوشته بود که با پسری دوست شده که شبیه روشنفکرهای فرانسویه (من خودم سالها پیش عاشق چنین تریپی شده بودم! سالها بعد باعث خندهام میشد) براش نوشتم که شبیه روشنفکرهای فرانسوی بودن مهم نیست. اگر حالا کسی هم شیوه زندگی خاصی رو پیش گرفته بخاطر شرایطی بوده که داشته. حالا ممکنه یکی شرایط مشابهی داشته باشه و منطقی باشه که راه مشابهی رو بگیره ولی اینکه بعضی چیزا مد جامعه میشن و بعضیها هم پیروی میکنن دیگه نمیتونه نشون دهنده همون مسیر و همون تحولات باشن. سر خودمونو گول نمالیم.
!!! نکته جالب اینکه این برادر ما بعد از یکی دو روز ما رو دیده و میگه چرا دیشب نیومدی به جمع ما.
اینجا تا دلتون بخاد کلیسا داره. سر هر چهار راه میشه ساختمانی را با صلیب بزرگ دید در رنگها و شکلهای متفاوت (یاد شهرک خودمون میافتم که یک مسجدش ۲۰ سال طول کشید ساخته شه و ما از وجود همون یک دونه مسجد هم ناراضی بودیم. )
به جز کاتولیکها که واحدن و تحت اوامر کلیسای روم بقیه هر کی از مامانش قهر کرده اومده یه شاخه زده از مسیحیت. حالا بگذریم از این جئوویتنسها که اصلاْ کلیسا به سبک معمول ندارن و صلیبی رو در ساختمانشون دیده نمیشه و مورمونها که تو قرن بیست و یکم تو قلب آمریکا پیامبر زنده دارن و معتقد به تعدد زوجات و رابطه با محارم.
نزدیکیها ایستر با دعوت یکی از بچهها رفتیم مراسم یکی از همین گروههای جئوویتنس. تا اونجایی که من فهمیدم اینها به عیسی نه به عنوان پسر خدا که به عنوان پیامبر اعتقاد دارن و تاکید اصلیشون رو جئووا (پدر) ه. شدیداْ صلح طلبن و اعتقاد زیادی دارن به کار کردن(مخصوصاْ کارهای فیزیکی). کشیش مفتخور هم ندارن و هر هفته یک نفر از اعضاشون میکروفون رو دست میگیره و بقیه هم کمکش میکنن. مراسمشون من رو یاد مجالس شعرخوانیهای تبریز انداخت. حرفهای تکراری صد تا یه غاز که به صورت بسیار جدی بیان میشن و باعث میشن افراد حاضر احساس اهمیت بهشون دست بده و از این کار لذت ببرن.
فردای اون روز داشتم واحد بغلی صبحانه میخوردم که در زدن و من هم که به در نزدیکتر از همه بودم بازش کردم. تا دیدمشون حدس زدم از این جئوویتنسهان. لباسهای نیمدار مرتب با جزوهای در دست. حال و احوال پرسی کردن و پرسیدن کجاییم و به چه زبانی تکلم میکنم. گفتم ایرانیم و زبانم هم ترکیه و فارسی هم بلدم. کمی فکر کردن و گفتن که جزوه فارسیشون تمام شده و اگه بخوام برام میآرن ولی اینگلیسیم خیلی خوبه (کلی حال کردم) و نیازی به این کار نمیبینن. تمام این مکالمات نیم دقیقه هم طول نکشیده بود که دیدم «برد» یه دفه وارد معرکه شد و با لحن بسیار بد دکشون کرد و در رو بروشون بست. این دو تا پیر مرد هم دست از پا درازتر راهشون رو کشیدن و رفتن. دلم به حالشون سوخت. بعد از رفتن پیرمردها «برد» جزوههاشون رو سریعاْ انداخت سطل آشغال تا فضا رو بیش از این کثیف نکنن. بعد هم گفت که نباید اینها رو به خونه راه داد و شروع کرد به بدگویی از گروه مذکور. حالا من میخواستم بگم که من گروهشون رو میشناسم و دیشب تو مراسمشون شرکت کرده بودم.
من تقریباْ به گفتگوی مذاهب بیاعتقاد شدم. هیچ دینی با تایید ادیان دیگه نمیتونه به راه خودش ادامه بده. دین یعنی تعصبات موروثی.