ته قلب

اون شب دور هم جمع شده بودیم و از اونجایی که تو جمعمون سعی می‌کنیم پشت سر دوستان ایرانی‌مون غیبت نکنیم سعید شروع کرد به توصیف کارهای استادش (استادها غیبت کردن ازشون ایراد نداره). این رو بگم که استادش یه هندیه با تمام صفات یک رئیس شرقی و از این جهت دمار از روزگار دوستمون درمیاره. آرش که شب اولش بود چشاش قلمبه شده بود و می‌گفت که این بابا روانیه و خطرناک. از اونجایی که رضا تجربه یه استاد بد رو از قبل داشت و همین باعث شده بود دانشکده‌اش رو عوض کنه به سعید توصیه می‌کرد که بگرده دنبال یه استاد دیگه حتی شده تو یه دانشگاه دیگه. بچه‌ها کلا نظرشون این بود که این شخص احتمال داره تو آینده بخواد اذیت کنه و مثلا معرفی نامه ننویسه. این وسط من که کلی رییس دیونه تو دوران کاریم داشتم گفتم که این فرد بدلیل منافع شخصی‌اش هم که شده چنین کاری رو انجام نمی‌ده. سعید هم گفت که درسته و استادش برای شرکت‌های بزرگی که فکر می‌کنه توش نون و آبی وجود داره معرفی‌نامه‌های آنچنانی می‌نویسه تا لینک ایجاد کنه. این وسط ریحانه که ظاهراْ‌ منتظر جمله آخر بود گفت که من مطمئنم این شخص پشت این ظاهر پلیدش قلب مهربونی داره. من تقریباْ‌ کفم بریده بود.