مهسا رو از خوابگاه میشناختمش البته نه بصورت کامل. کار دکتراش رو دو سال زودتر از من شروع کرده و تا اونجایی که میدونم کارش درسته. اوایل فکر میکردم بواسطه شوهرش اینجاست ولی بعدها فهمیدم که موضوع برعکسه. شوهرش از ایران دکترا داره و اینجا هم با ویزای ویزیتوری به عنوان حقالتدریسی کار میکنه. مهسا تنها زنی از نسل جدیده که همسرش رو آقا خطاب میکنه و تمام کارهای خانه رو خودش انجام میده. بار اول که همسرش رو دیدم جا خوردم. فکر نمیکردم مهسا با چنین شخصی ازدواج کرده باشه. مهسا از هر نظر سر بود. این تنها نظر من نبود بقیه بچهها هم این طوری فکر میکردن. برام جالب بود چون کارهای مردونهای مثل رانندگی رو هم بدلیل مشکل فیزیکی جزیی همسرش خودش انجام میده. بعدها که بیشتر آشنا شدم تقریباْ دلیل ازدواجشون برام مشخص شد. مجید از یک خانواده پولدار و کله گندهای بوده مهسا از یک خانواده متوسط کارمندی. در زمان نامزدی مهسا دانشجوی فوق بوده در حالی که همسرش عضو هیت علمی یکی از دانشگاههای سراسری.
شراره چند سال پیش با همسرش به کانادا مهاجرت کردن. همسرش از یک خانواده بسیار پولدار و مذهبیه و بیشتر با پشتیبانی پدر همسرش اینجان. هر دو بعد از مهاجرت ادامه تحصیل دادن. شراره اواخر دکتراست در حالی که همسرش هنوز لیسانسش رو نگرفته. شراره با وجود بیاعتقادی به حجاب به خاطر همسرش مجبوره روسری بزنه.
شیرین و علی هم چند سال قبل از اومدنشون به اینجا ازدواج کرده بودن. فکر میکنم شرح کارهای شیرین رو تو پست سالار داده باشم. زنی مردم گریز با ادعای فراوان. چیزی که این وسط همیشه جلب توجه میکنه نگاه یک شهریه به یک روستایی. علی که از یک خانواده نیمه روستایه در ادامه موفقیتهای درسیاش برای اینکه جایگاهی تو طبقه بالاتر داشته باشه با شیرین ازدواج کرده ولی حالا کیه که بتونه در هزار فرسخی ایران تمایزی بین یک تبریزی و مثلاْ قرهبولاغی قائل بشه.
ده هزار فرسخ!