اون شب دور هم جمع شده بودیم و از اونجایی که تو جمعمون سعی میکنیم پشت سر دوستان ایرانیمون غیبت نکنیم سعید شروع کرد به توصیف کارهای استادش (استادها غیبت کردن ازشون ایراد نداره). این رو بگم که استادش یه هندیه با تمام صفات یک رئیس شرقی و از این جهت دمار از روزگار دوستمون درمیاره. آرش که شب اولش بود چشاش قلمبه شده بود و میگفت که این بابا روانیه و خطرناک. از اونجایی که رضا تجربه یه استاد بد رو از قبل داشت و همین باعث شده بود دانشکدهاش رو عوض کنه به سعید توصیه میکرد که بگرده دنبال یه استاد دیگه حتی شده تو یه دانشگاه دیگه. بچهها کلا نظرشون این بود که این شخص احتمال داره تو آینده بخواد اذیت کنه و مثلا معرفی نامه ننویسه. این وسط من که کلی رییس دیونه تو دوران کاریم داشتم گفتم که این فرد بدلیل منافع شخصیاش هم که شده چنین کاری رو انجام نمیده. سعید هم گفت که درسته و استادش برای شرکتهای بزرگی که فکر میکنه توش نون و آبی وجود داره معرفینامههای آنچنانی مینویسه تا لینک ایجاد کنه. این وسط ریحانه که ظاهراْ منتظر جمله آخر بود گفت که من مطمئنم این شخص پشت این ظاهر پلیدش قلب مهربونی داره. من تقریباْ کفم بریده بود.
این گشنه های هندی و پاکیشتانی و ترکیه ای همه شان سر و ته یک کرباس هستند. من به هیچ کسی کار کردن با این متوسطها را توصیه نمی کنم.
اصولا تمام دیکتاتورهای جهان (مانند حاج آقا استالین و جناب روبسپیر و ...) پشت ظاهر پلیدشان قلبی از طلا داشتند!
خانومی چرا خبر این بلاگت رو ندادی ؟
مریم سلام
من فکر می کردم فقط تو ایران از این استادها پیدا
می شه ولی مثل اینکه شما ها هم بی نصیب نیستید
حدس بزن من کی ام ؟
من حدس میزنم تو فاطمه معصومی هستی.
تحویل نمیگیری ؟!
سلام نعیمه جان
ممنون که وبلاگ من رو خوندی. در مورد اینکه چرا خبر وبلاگم رو ندادم بیشتر برای این بود که بتونم اون چیزایی رو که تو زندگی روزمره نمیخوام در موردشون صحبت کنم راحتتر بیان کنم. باز هم ممنون