تعصبات دینی

اینجا تا دلتون بخاد کلیسا داره. سر هر چهار راه می‌شه ساختمانی را با صلیب بزرگ دید در رنگ‌ها و شکل‌های متفاوت (یاد شهرک خودمون می‌افتم که یک مسجدش ۲۰ سال طول کشید ساخته شه و ما از وجود همون یک دونه مسجد هم ناراضی بودیم. )

به جز کاتولیک‌ها که واحدن و تحت اوامر کلیسای روم بقیه هر کی از مامانش قهر کرده اومده یه شاخه زده از مسیحیت. حالا بگذریم از این جئوویتنس‌ها که اصلاْ‌ کلیسا به سبک معمول ندارن و صلیبی رو در ساختمانشون دیده نمی‌شه و مورمون‌ها که تو قرن بیست و یکم تو قلب آمریکا پیامبر زنده دارن و معتقد به تعدد زوجات و رابطه با محارم.

نزدیکی‌ها ایستر با دعوت یکی از بچه‌ها رفتیم مراسم یکی از همین گروه‌های جئوویتنس. تا اونجایی که من فهمیدم این‌ها به عیسی نه به عنوان پسر خدا که به عنوان پیامبر اعتقاد دارن و تاکید اصلی‌شون رو جئووا (پدر) ه. شدیداْ‌ صلح طلبن و اعتقاد زیادی دارن به کار کردن(مخصوصاْ کارهای فیزیکی). کشیش مفت‌خور هم ندارن و هر هفته یک نفر از اعضاشون میکروفون رو دست می‌گیره و بقیه هم کمکش می‌کنن. مراسمشون من رو یاد مجالس شعرخوانی‌های تبریز انداخت. حرف‌های تکراری صد تا یه غاز که به صورت بسیار جدی بیان می‌شن و باعث می‌شن افراد حاضر احساس اهمیت بهشون دست بده و از این کار لذت ببرن.

 فردای اون روز داشتم واحد بغلی صبحانه می‌خوردم که در زدن و من هم که به در نزدیک‌تر از همه بودم بازش کردم. تا دیدمشون حدس زدم از این جئوویتنس‌هان. لباس‌های نیمدار مرتب با جزوه‌ای در دست. حال و احوال پرسی کردن و پرسیدن کجاییم و به چه زبانی تکلم می‌کنم. گفتم ایرانیم و زبانم هم ترکیه و فارسی هم بلدم. کمی فکر کردن و گفتن که جزوه فارسی‌شون تمام شده و اگه بخوام برام می‌آرن ولی اینگلیسیم خیلی خوبه (کلی حال کردم)‌ و نیازی به این کار نمی‌بینن. تمام این مکالمات نیم دقیقه هم طول نکشیده بود که دیدم «برد» یه دفه وارد معرکه شد و با لحن بسیار بد دکشون کرد و در رو بروشون بست. این دو تا پیر مرد هم دست از پا درازتر راهشون رو کشیدن و رفتن. دلم به حالشون سوخت. بعد از رفتن پیرمردها «برد» جزوه‌هاشون رو سریعاْ انداخت سطل آشغال تا فضا رو بیش از این کثیف نکنن. بعد هم گفت که نباید این‌ها رو به خونه راه داد و شروع کرد به بدگویی از گروه مذکور. حالا من می‌خواستم بگم که من گروهشون رو می‌شناسم و دیشب تو مراسمشون شرکت کرده بودم.

من تقریباْ به گفتگوی مذاهب بی‌اعتقاد شدم. هیچ دینی با تایید ادیان دیگه نمی‌تونه به راه خودش ادامه بده. دین یعنی تعصبات موروثی. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد