خنده

کارخونه پ که کار می‌کردم کلاْ تو مجموعه‌مون ۵ تا بیشتر زن نبودیم که موقع ناهار چهار نفر می‌شدیم. برای ناهار همیشه خانم ط غایب بود. به جز من و خانم ط بقیه خانم‌ها قبل انقلاب استخدام شده بودن و بعد از انقلاب به هر شرایطی تونسته بودن بمونن. خانم ط ولی دقیقاْ تو بحبوهه انقلاب کارش رو شروع کرده بود و بر خلاف بقیه خانم‌ها نه از روی اجبار بلکه با اختیار خودش حجاب می‌زد. دلیل اینکه با ما ناهار نمی‌خورد هم این بود که اعتقاد داشت از مسیر دفتر کارش تا سالن غذاخوری مردها می‌بیننش. بنابراین هر روز یکی از مستخدم‌ها غذا رو براش می‌برد اتاقش.

از اونجایی که قسمت اداری کار می‌کرد و تو پروسه استخدام من بود مامان من رو دیده بود و هر موقع که من رو می‌دید سلام اساسی می‌رسوند. چند بار هم من رو برای جلسات بسیج یا نماز جمعه دعوت کرد که من هر دفعه یه بهانه‌ای براش می‌آمدم. برای کارهای اداری که می‌رفتم اتاقش در رو که می‌زدم اول یک چند لحظه‌ای در رو باز نمی‌کرد تا چادرش رو راست و رسیت کنه بعد با خوش رویی در رو برام باز می‌کرد. مشخصاْ‌ من اگر مرد می‌بودم این پروسه بیشتر طول می‌کشید. همیشه برام جالب بود چون خانم ط منشی بود و رئیسش هر بار که می‌خواست مثلاْ‌ بهش نامه‌ای بده تا تایپ کنه باید یه چند لحظه پشت در انتظار می‌کشید که درهای امید براش باز بشه.

خانم ط نسبت به من احساس خواهر بزرگی داشت و رو این اساس هر بار که می‌رفتم اتاقش نصیحتم می‌کرد. اینکه شلوار لی نپوشم- رپوشم گشادتر باشه- به کارگرها رو ندم چون همشون موجودات کثیفین- باهاشون صحبت نکنم- کاری نکنم که بهم متلک بگن (من تا آخر کار از کارگرهای بیچاره لااقل در ظاهر رفتار ناشایست ندیدم)‌ و انواع و اقسام نصایح. بعضی موقع‌ها از دستش عصبانی می‌شدم ولی اغلب اوقات جدی نمی‌گرفتمش. لااقل نحوه زندگی‌ش نشون نمی‌داد که از روی بدخواهی یا دو رویی این حرف‌ها رو بزنه. این رو هم بگم که خانم ط با وجود این که بیشتر از ۴۵ سالش بود مجرد بود و پس از مرگ مادرش تنهایی زندگی می‌کرد.

روزی از روزها ما مهمون خاله بودیم و قرار شده بود من مستقیم با یکی از سرویس‌های کارخونه بعد از اتمام کار خودم رو به خونشون برسونم. پرس و جو کردم و مشخص شد که باید سوار سرویس خانم ط را سوار بشم. موقع سوار شدن من جلوتر رفتم و داشتم می‌رفتم ردیف‌های عقب‌تر که دستم رو کشید و نشوند صندلی اول. نمی‌باید قاطی مردها می‌شدم. سرویس شروع به حرکت نکرده رگبار شوخی‌ها شروع شد البته در ظاهر کاری با ما نداشتن و با همدیگه شوخی می‌کردن ولی به هر حال صداشون رو آنقدر بلند می‌کردن که ما هم بشنویم. من هر بار که می‌خواستم تحت فشار حرف‌های خنده‌داری که می‌زدن لبخندی بزنم خانم ط یه سیخونک می‌زد که یعنی نه. برام مسئله کمی عجیب بود چون سرویس مسیر خودم یا کلاس زبانم یا سوت و کرو بود یا مردها در مورد قیمت ماشین و زمین صحبت می‌کردن. دیگه کم‌کم رسیدن به مهمونی اهمیت خودش رو از دست داده بود و فقط می‌خواستم از دست خانم ط و این سرویس لعنتی خلاص بشم. احساس می‌کردم این کارناوالیه که هر روز داره اتفاق می‌افته و از زمان انقلاب تا حالا ادامه داشته و احتمالاْ‌ تا روز بازنشستگی خانم ط ادامه خواهد داشت.

 

 

بک گراند

چند هفته پیش به سرم زد عکس شاهگلی رو از اینترنت پیدا کنم. بعد از کلی گشتن یک عکس بزرگ ازش پیدا کردم با پس زمینه‌ای از شهر تبریز و بک‌گراند کامپیوترم کردم. هر کی می‌آد سر کامپیوترم می‌پرسه اینجا کجاست؟‌ وقتی می‌گم شهر زادگاهمه تعجب می‌کنن و می‌گن خیلی قشنگه. عکس رو بخاطر اینکه خوشم اومده بود گذاشتم اینجا ولی هر بار که تعریفش رو می‌کنن کلی لذت می‌برم.

تعهد در دو سوی مرز

مهسا رو از خوابگاه می‌شناختمش البته نه بصورت کامل. کار دکتراش رو دو سال زودتر از من شروع کرده و تا اونجایی که می‌دونم کارش درسته. اوایل فکر می‌کردم بواسطه شوهرش اینجاست ولی بعدها فهمیدم که موضوع برعکسه. شوهرش از ایران دکترا داره و اینجا هم با ویزای ویزیتوری به عنوان حق‌التدریسی کار می‌کنه. مهسا تنها زنی از نسل جدیده که همسرش رو آقا خطاب می‌کنه و تمام کارهای خانه رو خودش انجام می‌ده. بار اول که همسرش رو دیدم جا خوردم. فکر نمی‌کردم مهسا با چنین شخصی ازدواج کرده باشه. مهسا از هر نظر سر بود. این تنها نظر من نبود بقیه بچه‌ها هم این طوری فکر می‌کردن. برام جالب بود چون کارهای مردونه‌ای مثل رانندگی رو هم بدلیل مشکل فیزیکی جزیی همسرش خودش انجام می‌ده. بعدها که بیشتر آشنا شدم تقریباْ‌ دلیل ازدواجشون برام مشخص شد. مجید از یک خانواده پولدار و کله گنده‌ای بوده مهسا از یک خانواده متوسط کارمندی. در زمان نامزدی مهسا دانشجوی فوق بوده در حالی که همسرش عضو هیت علمی یکی از دانشگاههای سراسری.

شراره چند سال پیش با همسرش به کانادا مهاجرت کردن. همسرش از یک خانواده بسیار پولدار و مذهبیه و بیشتر با پشتیبانی پدر همسرش اینجان.  هر دو بعد از مهاجرت ادامه تحصیل دادن. شراره اواخر دکتراست در حالی که همسرش هنوز لیسانسش رو نگرفته. شراره با وجود بی‌اعتقادی به حجاب به خاطر همسرش مجبوره روسری بزنه.

شیرین و علی هم چند سال قبل از اومدنشون به اینجا ازدواج کرده بودن. فکر می‌کنم شرح کارهای شیرین رو تو پست سالار داده باشم. زنی مردم گریز با ادعای فراوان. چیزی که این وسط همیشه جلب توجه می‌کنه نگاه یک شهریه به یک روستایی. علی که از یک خانواده نیمه روستایه در ادامه موفقیت‌های درسی‌اش برای اینکه جایگاهی تو طبقه بالاتر داشته باشه با شیرین ازدواج کرده ولی حالا کیه که بتونه در هزار فرسخی ایران تمایزی بین یک تبریزی و مثلاْ قره‌بولاغی قائل بشه.